» ساحل شمال: 10/19/2003 - 10/26/2003


نقد فيلم .
بى بى سى در نقدى توسط پرويز جاهد , آخرين فيلم اليور استون , فرمانده , را مورد بررسى ونقد قرار داده است .
اليور استون فيلمساز مستقل سينمای آمريکا و سازنده فيلم های درخشانی چون پلا تون
،JFK، سالوادور، نيکسون، U-Turn و قاتلين بالفطره که همواره روايتگر گوشه های تاريک تاريخ معاصر آمريکا و زند گی شخصيت های برجسته و جنجالی سياسی مثل جان اف کندی و ريچارد نيکسون بوده ، اين بار سراغ فيدل کاسترو رهبر کوبا و آ خرين بازمانده نسل رهبرا ن انقلا بی و کمونيست جهان رفته است.


گزارش نقض گسترده ومستمر حقوق بشر در ايران . مهرماه 82


زندگی يک ستاره
محسن غبرائی
در مورد ​مرگ يک لحظه ای هيچ انسانی نميتوان به اندازه زندگی چند​ ساله وی يا در مواردی چندين دهه اش مطلب نوشت. مرگ نقطه پايان فعاليت جسمی و مغزيست و "نقطه" فاقد بعد ​است. بنابر اين اجازه ميخواهم که مرگ را - علی رغم حضور خشک، قاطع، بی ترديد و بی ترحمش - از اين نوشته حذف کنم و زندگی را که بعد داشته، بعد زمانی و مکانی و قابل توصيف است، به وصف کشم.
هادی نيز "ستاره بود" با هوشی سرشار که نشانه های ظاهری آن به صورت "شاگرد اول" شدنهايش در دبيرستان شهرستان لنگرود و سپس در استان گيلان، و پس از کنکور، در اعلام نتايج دانشگاه مشهد روی نمود. رشته ادبی خوانده و سرانجام در دانشگاه تهران حقوق سياسی. در سال سوم دانشگاه بود که موج جهانی "چپ نوين" او را نيز به مانند ديگر ستارگان آسمان پرستاره جنبش چپ در ايران، دربرگرفت. پس از مدتی کوتاه به اتهام عضويت در گروه "ستاره سرخ" به همراه برادرش مهدی و چندين تن از ياران خويش به بند ​افتاد. ضربه ناشی از آن برای خانواده و مردم شهرستان کوچک که از نزديک اين جوانان پرشور و مودب را ميشناختند هولناک و سنگين بود. آنها ميپرسيدند چرا در هنگامه "ورود به دروازه های تمدن بزرگ" بايد ​نخبگان و نه جانوران، به بند و زنجير افتند؟ (هر چند​که در دنيای متمدن، ميبينيم و ميدانيم که حتی جانوران را نيز در غل و زنجير نميکنند)
هادی در محيط زندان نيز مانند همه جا محبوب بود. با فروتنی خاص و صميميت کم نظيرش هميشه در قلب غريبه و آشنا جا باز ميکرد. با منطق کوبنده و تسلطی که به فلسفه و روانشناسی فردی و اجتماعی داشت، در چند لحظه طرف صحبت را ميشناخت و مسائل را حلاجی ميکرد آن وقت بدون اين که متوجه شوی و بدون اين که به رخت بکشد، خط ميداد، راهنمايی ميکرد و اطلاعات ميداد و در موارد بسياری مستقيما به کمک ميشتافت. اينها مطالبی نيست که پس از مرگ به ميان آيد - مرگ که لحظه ای بيش نيست - اينها را به اين علت مينويسم که برای خودم و کسانی که ميشناختندش مروری باشد بر خصوصياتش و شايد معرفی باشد برای کسانی که وی را از نزديک نميشناختند.
هادی در زندان ازدواج کرد. هر کس که هادی را از نزديک ميشناخت، فرخنده را نيز قاعدتا بايد شناخته باشد. اين دو قبل از زندان آشنا و رسما نامزد شدند. بعد از اين که مسلم شد که دهسال زندان برايش بريده اند، دختر عاشق بايد تصميم ميگرفت. و فرخنده بی هيچ ترديدی انتظار را برگزيد. و اين بود که بعد از گذشت چندين سال، هادی برای رسميت بخشيدن به اين روابط، به طور غيابی با وی ازدواج ميکند.(با دادن وکالت به عمويش مراسم مختصری با حضور اغلب فاميل نزديک برگزار شد) و نتيجه اين که فرخنده حتی تا خود مرگ نيز از وی دست نکشيد و به همراهش رفت.
سرانجام«انقلاب» او را نيز مانند ديگر همرزمانش - پس از گذشت هفت سال - از زندان رهانيد، چندی بعد در زندان بزرگتری به نام ايران مانند همه آنانی که با هر نوع خفقان، از جمله نوع مذهبی آن مخالف بودند، رنج کشيد و رزميد. او اين بار عرصه رزمش را به زمينه ای که به آن بسيار مسلط تر بود تغيير داد: زمينه تلاش فرهنگی. تسلط بلامنازعش بر زبان مادری و زبان انگليسی و عشقش به مردم کشورش او را به فعاليتهای فرهنگی کشيد. هادی در بعد از انقلاب به صورت مستقيم در هيچ گروه و دسته ای وارد نگرديد - ديگر بی کرانگی انديشه اش در هيچ«چهارچوبی» جای نميگرفت - با اين همه، در هنگامه بيداد، خانه اش به پناهگاه رزمندگانی از گروه های مختلف تبديل شد. در آنجا بود که ديدم وابستگی گروهی اين افراد بسيار کم رنگتر از خصوصيات انسانی شان ميشود.
هادی بعدها دامنه فعاليتهای فرهنگی اش را گسترش داد و در مجله ادبی فرهنگی پيام يونسکو، مجله ای معتبر در ابعاد جهانی ابتدا به عنوان مترجم و سپس به عنوان سردبير و گرداننده به مدت پانزده سال قلم زد، ترجمه کرد و کار. وی بی هيچ ادعايی کتابهايی را به اسامی مستعار ترجمه و به چاپ رسانيد. در زمانی که صداها را بريده بودند و در زمانی که «عشق را بايد در پستوی خانه ها نهان» ميکردی امضايش به همراه ۱۳۳ تن ديگر پای اعلاميه معروف«ما نويسنده ايم» جای گرفت. حرکتی که بعدها موجد سر برآوردن جنبش نوينی شد که هنوز ادامه دارد. زمانی که دوستان و همفکران«کانونی»اش را از خيابانها به شيوه ای جديد - ولی به قدمت تاريخ استبداد - ربوده و به قتل رساندند، بارها حلقه سيم آهنی را بر گلوی خويش احساس کرد. دوستان بسياری را از دست داد. خبرهای اعدام و کشتار را تحمل کرد. بارها و بارها به قول خودش پوست انداخت تا بتواند دردهای بيشتر را تحمل کند. کسی که غم پيشرفت يک ملت بارش بود، غم نگاه دردناک همسران و بچه های دوستان اعدام شده را نيز به دوش کشيد. بعدها غم از دست دادن فرهاد غبرائی برادر همرزمش، برادر جوان و مهربانمان، کمر او را نيز مانند بقيه ما شکست ولی هادی اهل زندگی و مبارزه بود. پس از مدتی، بهتر از بقيه، کمر راست کرد و دردهای اطرافيان را التيام بخشيد. او تکيه گاه بسياری از افراد کوچک و بزرگ، جوان و پير و الهام بخش گروهی ديگر بود. او انسانی کم نظير بود.


جمهورى اسلامى جام زهر ديگرى نوشيد
تهران مصصم است در زمينه پايان دادن به تنش فعلی در عرصه فعاليت مشروع هسته ای خود مسايل باقيمانده با آژانس بين المللی را حل و فصل کند و اقدامات لازم را برای پيوستن به پروتکل الحاقی به عنوان هشتاد و يکمين کشور انجام دهد
حسن روحانی دبير شورايعالی امنيت ملی


يك اصطلاح من درآوردى ديگر
ارمغانى جديد براى فرهنگ سياسى . احياى سياسى

(( احيای سياسی به دنبال روزه سوم ))
از وبلاگ roozeh.persianblog
محسن كديور نيز در انتهاى اين مراسم در تشريح موضع دينی مقامات عالى و ايرادت آنها در به جاآوردن حق‌الناس به مشكلات و انسداد ايجادشده در عدالت تذكر داد و گفت......
اكنون ولايت عادل حاكم نيست بلكه ولايت جائر را می‌بينيم.چرا كه اگر شما درست رهبرى كرده بوديد می‌بايست مرجع تظلم مردم بوديد. ولى می‌بينيم خانواده‌هاى زندانيان بىگناه ناچار شده‌اند به ديوار سازمان‌هاى بين‌المللى تكيه دهند و در خيابان بنشينند كه از آنها تظلم‌خواهى شود.اين خفتى است براى شما كه مردم ايران براى گرفتن حق خود به سازمان ملل مراجعه كرده‌اند.
شما چه كرديد؟ كارى كرديد كه مرجع تظلم از داخل به خارج كشيده شود.اين هنر مملكتدارى شماست.
بگذار آسوده سخن بگويم؛ ای مقام معظم !
جناب عالى و منصوبان شما در مواجهه با مخالفان قانونى شما مردود شده‌ايد.
كديور برگزارى انتخابات آزاد را وقتى محقق دانست كه تمام زندانيان سياسى ، مطبوعاتى و دانشگاهى از زندان و روزنامه‌ها از توقيف آزاد شوند.او گفت: شرط انتخابات آزاد ، آزادى اين زندانيان و رفع توقيف از بيش از ۱۰۰ روزنامه‌اىست كه يك شبه به دستور حضرت عالى تعطيل شدند.
عضو انجمن دفاع از آزادى مطبوعات همچنين اعلام كرد كه اگر اين روزه ادامه يابد و تاثير نكند انشاالله در رمضان آينده نه فقط روزه سياسى كه (( احياى سياسى )) خواهيم داشت.
اين بخش از سخنرانىها اغلب در رسانه‌ها سانسور شد. ولى بلاگ گذار به دموكراسى انتشار اين اخبار را رسالت و حق قانونى خود می‌داند.


عجب تصادفى . گاليگولا ديشب در كانال ك 1تلويزيون آلمان به نمايش در آمد
روزنامه شرق در اين رابطه نوشته اى دارد با قلم مريم افشنگ
كاليگولا نام امپراتوري است كه در سال 38 پس از ميلاد در رم حكومت مي كرد. زندگي اين امپراتور پس از مرگ خواهر و معشوقه اش در وسيلا كاملا تغيير مي كند. كاليگولا همچنين عنوان نمايشنامه اي است كه آلبر كامو آن را براساس داستان اين امپراتور به رشته تحرير درآورد. براساس آنچه در نمايشنامه آمده سرگذشت كاليگولا كاملا متكي بر اسناد تاريخي است. اين نمايشنامه را ابوالحسن نجفي به زبان فارسي ترجمه و انتشارات زمان آن را در ايران در تيراژ 3 هزار نسخه منتشر كرده است.
آلبر كامو نويسنده «كاليگولا» هفتم نوامبر سال 1913 در دهكده مونداوي جايي نزديك به شهر قسطنطنيه در الجزاير به دنيا آمد. او در سال 1932 شروع به كار نويسندگي كرد. بيست سال داشت كه هيتلر در آشفته بازار سياسي دهه سي به قدرت رسيد. او ظهور چندين «دولت توتاليتر»، اضمحلال جنبش هاي سوسياليست و ليبرال را در اروپا، تصفيه روسيه، تروريسم و شكنجه هايي را كه پليس در اروپا راه انداخت، تمامي جنگ و اردوگاه هاي زندانيان را ديد. جنگ ويتنام در اوج خود بود كه كامو درگذشت. عصر او عصر الهام و آرامش و صلح نبود و به نسلي تعلق داشت كه عميقا تحت تاثير شرايط تاريخي بود. او از اين تاثيرات در سخنراني كه زماني در دانشگاه استكهلم انجام داد به عنوان «نااميدانه مثل همه مردم هم عصر در تشنجات زمان خودگم شدن ....»يادكرد. از طرف ديگر در خانواده اي فقير به دنيا آمد و در فقر و بي پولي بزرگ شد. اما هميشه با سپاس از گذشته ياد مي كند و مي گويد: «خانواده اي كه تقريبا هيچ چيز نداشت و به هيچ چيز رشك نمي ورزيد، صرفا به خاطر آرامش ويژه اش، به خاطر غرور و فخر طبيعي و منحصر به فردش به من عالي ترين درس ها را دادند.»
دوران جواني كامو با مسافرت هاي طولاني و سير و سفر به شهرهاي مختلف گذشت. پس از آن تئاتر و نمايش هاي دسته جمعي در ماه مارس 1940 به پاريس نقل مكان كرد و در اداره روزنامه «پاري سوار» مشغول به كار شد. آلبر كامو تعداد زيادي داستان از جمله «پشت ورو» (1937)، «جشن ها» (1938)، «بيگانه» (1942)، «واقعيات» (1942)، «طاعون» (1947)، «افسانه هاي سيزيف» (1947)، «ياغي» (1951)، «سقوط» (1956) و «پناهگاه و قلمرو» (1957) را دركارنامه خود دارد. وي همچنين نمايشنامه هايي با عنوان «شورش آستوري ها» (1936)، «سوءتفاهم»، «كاليگولا» (1945)، «حكومت نظامي» (1948) و «درستكاران» (1946) را منتشر كرده است. جداي از اين مقالات زيادي درباره آثار سارتر، داستايوفسكي و كافكا از وي به جا مانده است. آثار اين نويسنده تاكنون به 32 زبان دنيا ترجمه شده است.
كامو در سال 1947 نخستين جايزه ادبي خود را به نام critic براي اثر معروف اش طاعون دريافت كرد. ده سال بعد در سال 1957 مطبوعات با تيتر درشت خبر دادند كه «آلبر كامو» جوان ترين برنده جايزه نوبل در ادبيات شده است. روز چهارم ژانويه 1960 اتومبيلي كه رهسپار پاريس بود با درختي تصادف كرد. «آلبر كامو» در اين حادثه جان سپرد در حالي كه به يكي از دوستانش گفته بود: «تمام كارهايم را براي سال 1960 گذاشته ام.» ژان پل سارتر درباره كامو مي گويد: «او هر چه مي كرد يا مي خواست در آينده بكند، هرگز نمي توانست جلوي خود را بگيرد كه در زمينه فرهنگي ما يكي از قدرت هاي بزرگ نباشد و يا حتي در راه خود جلوي نمود تاريخ فرانسه و قرن خود را بگيرد.»
•••
كاليگولا يكي از نمايشنامه هايي است كه كامو در سال 1938، هنگامي كه هنوز مقيم الجزاير بود، آن را نوشت. سپس در سال 1945 آن را اصلاح و در پاريس به صحنه برد كه با استقبال كم نظيري مواجه شد. در سال 1958 تغييراتي اساسي در آن داد، بعضي قسمت ها را حذف و صحنه هايي را به آن اضافه كرد. كاليگولا روايت امپراتوري نيمه ديوانه در روم است. اين امپراتور پس از مرگ خواهر و معشوقه اش در وسيلا سه روز غيبت مي كند. پس از سه روز يك شخصيت غيرقابل باور و غيرممكن به قصر باز مي گردد. پرده دوم نمايشنامه زماني است كه سه سال از آ ن بازگشت گذشته و كاليگولا به يك هيولا يا به عبارتي يك امپراتور جانور خوي مستبد مبدل شده كه در دربار خود تنهاست و فقط همسرش «كائسونيا» در كنارش مانده است. او به مقامات و بزرگزادگان اهانت مي كند. زماني كه با تخت روان به بيرون شهر مي رود آنها را مجبور به دويدن دنبال تختش مي كند، اموال آنها را مصادره، پدران و حتي پسران آنها را بدون هيچ دليل خاصي مي كشد و ...

كاليگولا معتقد است كه در سرتاسر امپراتوري روم تنها شخصي است كه آزاد است و آمده تا اين كه آزادي را به ديگران نيز بياموزد و همچنان بر اين باور است كه با اين آزادي، آزمون بزرگي آغاز مي شود. مي خواهد آسمان را به دريا بياميزد، زشتي و زيبايي را در هم ريزد و از رنج خنده برانگيزد. اراده اش به تغيير و هديه اش به قرن برابري است ضمن آنكه اين امپراتور به دنبال ماه و به دست آوردن آن است. او فكر مي كند با دگرگون ساختن دنيا، تملك ماه، فتح مرگ، آزادي مطلق مي تواند سعادت بشري را به عنوان يك مطلق به دنياي انساني هديه كند. كاليگولا خشونت را مي پذيرد و زيبايي و دلسوزي را رد مي كند. از همسرش مي خواهد كه بيرحم، سرد و سنگدل باشد و بداند كه رنج خواهد برد. آلبر كامو محور اصلي اين نمايشنامه را كاليگولا قرار داده است. تصميماتي كه مي گيرد و تاثيراتي كه بر ديگران مي گذارد. كامو مسبب اصلي طغيان وحشيانه كاليگولا را به نوعي آگاهي از مرگ مي داند. اين مرگ حس هاي زيادي را در او برانگيخته است.
وقتي در جايي اسكيپيون پسر بزرگزاده اي كه پدرش توسط كاليگولا كشته شده از او مي پرسد: «آيا در زندگي تو هيچ نيست كه شبيه به دلخوشي و آرامش باشد؟ هيچ حال گريه اي، تسلايي، پناهگاه ساكتي؟» كاليگولا در جواب مي گويد: «چرا هست تحقير.» شخصيت هاي فرعي نمايشنامه كامو در برخورد با اعمال و رفتار كاليگولا از او بيزاري مي جويند و نسبت به او كينه به دل مي گيرند. اعتقاد كامو بر آن است كه احساس ناايمني اين افراد باعث مي شود كه فكر كنند. يكي از نقاط قوت «كاليگولا» احساس هاي متضاد اين شخصيت ها است. در همان حال نفرت شديد نسبت به امپراتورشان دارند ولي به نوعي به عقايدش احترام مي گذارند. زماني كه همگي قصد كشتن او را مي كنند اسكيپيون مي گويد : «نمي دانم مخالف او باشم. حتي اگر او را بكشم دست كم دلم همراه او خواهد بود.»
در پرده چهارم كاليگولا كه مي داند بزرگان براي كشتنش مي آيند روبه روي آينه اي ايستاده است. كامو به زيبايي اين صحنه را به تصوير مي كشد. كاليگولا مي داند ديگر ماه را به دست نمي آورد. مي داند به نهايت رسيده و از اين نهايت مي ترسد و اين ترس او را به ياد تحقيري كه سال ها ديگران را كرده مي اندازد و ... نهايتا به احساس خلأ مي رسد. زماني كه بزرگزادگان به سمت او حمله برده و او را مورد ضربات اسلحه هايشان قرار مي دهند، فقط مي گويد: «هنوز زنده ام.» كامو خود درباره نمايشنامه اش مي گويد: «كاليگولا مردي است كه شور زندگي او را تا جنون تخريب پيش مي راند. مردي كه از بس به انديشه خود وفادار است وفاداري به انسان را از ياد مي برد. كاليگولا همه ارزش ها را مردود مي شمارد. اما اگر حقيقت او در انكار خدايان است، خطاي او در انكار انسان است. اين را ندانسته است كه چون همه چيز را نابود كند ناچار در آخر خود را نابود خواهد كرد. اين سرگذشت انساني ترين و فجيع ترين اشتباهات است.»
منابع:
حكومت نظامي / آلبر كامو / عيسي مروستي /انتشارات كتيبه
آلبر كامو / ژرمان بره / جليل روشندل / انتشارات بابك


رئيس جمهور بوليوى استعفا داد
اعتراضات توده اى دربوليوى سانچز را مجبور به فرار كرد
با استعفاى سانچز، کارلوس مزا اموردولت را به دست گرفت. وى از کارگران و مرد م درخواست كرد تا دست از اعتراض بردارند.
مزا با وعده رسيدگي به خواسته هاي کارگران اعلام کرد که کشتار مردم توسط ارتش جنايتي نابخشودني ست. وي از کنگره در خواست تصويب انتخابات زود رس را کرده است. با اين حال وي سخني از لغو قرارداد فروش گاز به آمريکا نگفته است. مزا پيش از اين معاون سانچز بود. سانچز به آمريکا گريخته و ارتش خيابانها را پس از سه هفته کشتار مردم ترک کرد.

جستجو در گوگل„





درباره خودم

» بهرنگ ریاحی
» آلمان
» تماس با من
» مقالات من






پیوندها

» سایت خبری راه کارگر در Facebook
» نوآوران
» وبلاگ محمد رضا شالگونی
» راه کارگر
» ارژنگ بامشاد
» شعروبیشتر
» رادیو ندا
» مینا اسدی
» رادیو آوا
» زهرا
» سیپریسک
» لیست وبلاگهای به روز شده
» زیتون
» دیدگاه
» صدای ما
» نشر بیدار
» آوای آشنا
» روشنگری
» گزارشگران
» رادیو برابری
» رادیو همبستگی
» کلبه سیاسی
» رادیو صدای کارگران



آخرين نوشته‌ها

 

بایگانی

وبلاگ